
در را که باز میکند، روشنی میریزد روی پتوی پسرمان. وقتی میآید تو، همان پیراهن سرخابی را پوشیده. چشمش هم که به میز عسلی میافتد دکمههایش را میبندد. فقط خیره نگاهم میکند. شوهر تازهاش از بیرون صداش میکند: «باز کجا رفتی؟» مینشیند پهلوی تخت. دم میز عسلی. نگاهم میکند. عکاس گفته بود: «لبخند بزنید.» خندیده بودم، در سکوت. میچرخاندم رو به دیوار، جوری که شاید نبینمش. چشمم میافتد به نقاشی پسرمان ...
ادامه مطلب