
صبح برایش نوشتم دنیا کوچکتر از آنست که گمشده ای را در آن بیابی حالا خودش گمشده. پیام ام را نمی بیند. به همه دانش آموزهایش حسودی می کنم. برایشان چه خوانده؟xa0 ... مچاله می شوم روی تخت و عکس های ایشی گورو را لایک می کنم. انصاف نیست. دلم می خواهد برگردم به صبح. من باشم و نویسنده هایی که کسی کاری به کارشان ندارد. مثل این می مانند که دست در دست یکی در خیابان قدم بزنی بعد یک دفعه همه بیایند دورش را بگیرند روی دست بلندش کنند و ببرندش بی آن که بشناسنش. بعد هم تو می مانی وسط خیابان و به این فکر می کنی مو...
ادامه مطلب
چند وقتی هست می خوام این سری پست ها رو شروع کنم. پست ها متاسفانه یا خوشبختانه رمزدارند و حرف خاصی توشون نزدم غیر از یه سری اتفاقات روزمره. دوستانی هم که رمز رو می خوان کافیه که پیام بدن (با رمز همیشگی پست ها متفاوته)...
ادامه مطلب
در را که باز میکند، روشنی میریزد روی پتوی پسرمان. وقتی میآید تو، همان پیراهن سرخابی را پوشیده. چشمش هم که به میز عسلی میافتد دکمههایش را میبندد. فقط خیره نگاهم میکند. شوهر تازهاش از بیرون صداش میکند: «باز کجا رفتی؟» مینشیند پهلوی تخت. دم میز عسلی. نگاهم میکند. عکاس گفته بود: «لبخند بزنید.» خندیده بودم، در سکوت. میچرخاندم رو به دیوار، جوری که شاید نبینمش. چشمم میافتد به نقاشی پسرمان ...
ادامه مطلب