از آنها که نمی دانی چرا ولی باید می نوشتی

خرید بک لینک
رسول صبح قبل از رسیدن افشین پیداش شد. داشتم برنامه هام رو می بستم تا کتابم رو از کیفم در بیارم و نیم ساعت هم که شده از هیچ کاری نکردن لذت ببرم. البته قبل از این کتاب خوندن اون هم موراکامی خودش یک کار از آنها که نمی دانی چرا ولی باید می نوشتی...ادامه مطلب

ما را در سایت از آنها که نمی دانی چرا ولی باید می نوشتی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 97 تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 22:08

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
از آنها که نمی دانی چرا ولی باید می نوشتی...

ما را در سایت از آنها که نمی دانی چرا ولی باید می نوشتی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 83 تاريخ: جمعه 20 بهمن 1396 ساعت: 3:29

مثلا می شود آنقدر درگیر زندگی شد که دیگر ننوشت.


از آنها که نمی دانی چرا ولی باید می نوشتی...

ما را در سایت از آنها که نمی دانی چرا ولی باید می نوشتی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 84 تاريخ: جمعه 20 بهمن 1396 ساعت: 3:29

امروز شنیدمش. همون بیت رو. یادت هست؟ نشسته بودیم بیرون سالن. غروب بود؟ صبح بود؟ درست یادم نیست ولی یادمه شهر با خونههای دورش زیرپامون معلوم بود. دو شب بود درست و حسابی نخوابیده بودم. کلافه بودم و وسط مراسم میزدم بیرون تا تنها باشم. فهمیدی. اومدی دنبالم. نشسته بودیم روی سکوها. گفتی اینو شنیدی؟ گفتم نه. دور بودم از ادبیات. خودم خواسته بودم که دور باشم. پناه آورده بودم به عددها و دادهها تا سر عقل بمونم. یادداشتهای گوشیت رو باز کردی همون که خورشت ریخت روش و همه چی پرید. همهی اون خطها. شعرها. زمزمهها. از همه اونها چند خطش رو از سر اصرارم فرستادی. نوشته بودی چقدر خوبه که از یاد میبرم هرچند کوتاه. یادداشت گوشیت رو باز کردی و خوندی: اگر چه دیر بماندم امید برنگرفتممضی الزمان و قلبی یقول انک آتیمن آدمی به جمالت نه دیدم و نه شنیدماگر گلی به حقیقت عجین آب حیاتیشبان تیره امیدم به صبح روی تو باشدو قد تفتش عین الحیوه فی الظلماتفکم تمرر عیشی و انت حامل شهدجواب تلخ بدیع است از آن دهان نباتینه پنج روزهٔ عمر است عشق روی تو ما راوجدت رائحة الود ان شممت رفاتیرسیده بودی به همین مصرع. گفتم نخون دیگه. داشتم میلرزیدم. یادم نمیاد دیگه چی گفتیم. چیزی گفته بودیم؟ حرفی میزدیم؟ خوب که فکر میکنم همه چیز از همونجا شروع شد. همونجا هم تموم شد. شروع کردی به گم شدن. به نبودن. خوب که فکر میکنم همه طول ملا از آنها که نمی دانی چرا ولی باید می نوشتی...ادامه مطلب

ما را در سایت از آنها که نمی دانی چرا ولی باید می نوشتی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 59 تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 23:17

چند روز فکر کردم به این قضیه. به آدم هایی که می روند و آدم هایی که می مانند. می خواهم بنویسم حتی اگر بخوانی. می نویسم نه برای خوانده شدن بلکه برای نوشتن. از اول هم همینطور بود. به جایش دستی به سر و روی قالب می کشیم که خوشحال شویم:دی

پ.ن: اگر قرار بر ترس باشد با هم ترسیدن بهتر است. من و هزاران من در من با هم می ترسیم.

از آنها که نمی دانی چرا ولی باید می نوشتی...

ما را در سایت از آنها که نمی دانی چرا ولی باید می نوشتی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 61 تاريخ: يکشنبه 19 آذر 1396 ساعت: 18:51

صفحه بندی