
امروز شنیدمش. همون بیت رو. یادت هست؟ نشسته بودیم بیرون سالن. غروب بود؟ صبح بود؟ درست یادم نیست ولی یادمه شهر با خونههای دورش زیرپامون معلوم بود. دو شب بود درست و حسابی نخوابیده بودم. کلافه بودم و وسط مراسم میزدم بیرون تا تنها باشم. فهمیدی. اومدی دنبالم. نشسته بودیم روی سکوها. گفتی اینو شنیدی؟ گفتم نه. دور بودم از ادبیات. خودم خواسته بودم که دور باشم. پناه آورده بودم به عددها و دادهها تا سر عقل بمونم. یادداشتهای گوشیت رو باز کردی همون که خورشت ریخت روش و همه چی پرید. همهی اون خطها. شعرها. زمزمهها...
ادامه مطلب
وقتی می خوام شروع به نوشتن پست جدید کنم می ترسم. از زدن حرف هایی که دیگه برنمیگردن می ترسم. از رفتن به جاهایی که فراموش کردم می ترسم. از نشستن توی تاکسی مسیرهایی که قبلا هر شب برمیگشتم می ترسم. از کلاس های جدید و استاد های قدیمی می ترسم. از دیدن دوست هام هم می ترسم. می ترسم و باور نمی کنم.xa0 از اینکه دوباره در همان گره های قبلی گیر کنم می... از اینکه طلوع خورشید رو ببینم هم... همه ی این ها نیاز به ...
ادامه مطلب