وقتی می خوام شروع به نوشتن پست جدید کنم می ترسم. از زدن حرف هایی که دیگه برنمیگردن می ترسم. از رفتن به جاهایی که فراموش کردم می ترسم. از نشستن توی تاکسی مسیرهایی که قبلا هر شب برمیگشتم می ترسم. از کلاس های جدید و استاد های قدیمی می ترسم. از دیدن دوست هام هم می ترسم. می ترسم و باور نمی کنم.
از اینکه دوباره در همان گره های قبلی گیر کنم می...
از اینکه طلوع خورشید رو ببینم هم...
همه ی این ها نیاز به شجاعت دارد و من به خوبی احساس می کنم چطور پاهایم می لرزند. پایان جملاتم را تاریکی فرو می بلعد و هر شب می بینمش که گوشه ای کمین کرده تا ببیند کی اعلام می کنم دیگر بس است.
با همه این ترس ها به خراش های روی دستم نگاه می کنم و هر چند کوتاه اما شیرین از این حس جدید قند در دلم آب می شود.
.
.
.
می روم یک گوشه آن پشت ها می نشینم. با سر به استاد سلام می کنم و منتظر می شوم. شروع که می کند سرش را برمیگرداند طرفم و می گوید تو اول از همه برو. می لرزم. می نشینم روی صندلی. دفتر را باز می کنم و بینابین نت ها به دنبال منشا موسیقی می گردم. این یکی را دیگر خراب می کنم. دست هایم اما حرفم را گوش نمی دهند. به رسم هر روز پیش می روند. قطعه که تمام می شود. صدای دست ها فقط برای من است. فقط برای من. مست در یین آدم ها راه می روم. برایش می نویسم: "گفت خیلی خوب بود" یک شال سبز می خرم و توی شیشه بانک نگاهش می کنم. به مترو که می رسم یادم می افتد منتظر خبر دیگریست. پیامم را پاک می کنم. هندزفری ها در گوشم بیداد می کنند: خودت هم می دانی کس دیگری هستی...
پ.ن: رسیدم ویرایش می کنم. قول.