
- بگو -xa0 وِد، از وقتی از کورسیکا برگشتم. انگار... انگار تو همیشه همراهم بودی. میفهمی؟ من حتی اسمتو نمیدونستم. هیچ امیدی نداشتم که دوباره ببینمت ولی همراهم بودی. ممکنه؟ چنین حسی داشتن؟ قبلا نمیفهمیدم.- اما دوباره منو دیدی.- نه- من یه مدیر تولید پیدا کردم که توی شهر زندگی میکنه. کسی که خیلی خوش رفتاره، مودبه، بانزاکته. - خب. تارا من مدیرتولیدی هستم که توی شهر زندگی می کنه. نه کارگردانم نه دان*....
ادامه مطلب