به بهانه پست قشنگ سمر

خرید بک لینک


میدانم که عجیب به نظر میرسد، اما در طول بازی وقتی به افراد دور و برم نگاه میکنم، همه به یک اندازه زشت و از ریخت افتاده میآیند.

یک روز این مطلب را با دکترم در میان گذاشتم و او به من گفت که این احساس، به نوعی درست است؛ این که ما اینجا هستیم، نه برای درست کردن زشتیها و نقصها، بلکه برای خو گرفتن به آنهاست؛ این که یکی از مشکلات ما عدم توانایی تشخیص و پذیرش نقصهای درونمان است. درست همانطور که هر فرد، خصوصیات ویژهی خود را هنگام راه رفتن دارد، به همان صورت در نحوهی تفکر و احساسات و مشاهده، همه افراد منحصر بفرد هستند و شیوه های خاص خود را دارند و حتی اگر بخواهی اصلاحشان کنی، این اتفاق یک شبه رخ نمیدهد و اگر بخواهی آن ها را مجبور به پذیرفتن خصوصیاتی دیگر بکنی، شاید باعث شوی چیز دیگری خراب شود. شاید منظورش این است که ما هرگز نمیتوانیم با نقصهای خودمان به طور کامل کنار بیابیم. نمی توانیم در درونمان جایی برای دردهای حقیقی خود پیدا کنیم و از چیزی که این نقصها را به وجود می آورد، رنج میکشیم و به اینجا میآییم تا از این چیزها فرار کنیم. تا زمانی که اینجا هستیم، نه به کسی صدمه میزنیم و نه کسی به ما صدمه میزند، زیرا میدانیم که دچار نقص هستیم. این چیزی هست که ما را از دنیای بیرون متمایز میکند: اکثر مردم تمام عمرشان را بدون شناخت نسبت به این نقصها سپری میکنند، در حالی که در دنیای کوچک ما، این نقص ها بخشی از شرایط کنترل شده و از قبل پیش بینی شده اند. درست همانطور که سرخپوستان بر روی سرشان پر میگذاشتند تا نشان دهند از کدام قبیله اند، ما هم نقصهایمان را آشکارا در معرض دید قرار میدهیم و به آرامی، به طوری که به دیگران صدمه نزنیم، زندگی می کنیم.

جنگل نروژی - موراکامی

چند نفر از ما خودمان را میشناسیم؟ یا به تعبیر موراکامی چند نفر از ما نقصهایمان را میشناسیم؟ چندنفرمان در قبال رفع این نقصها قدم برمیداریم؟ یافتن نقص دیگران همیشه راحتتر از نقص خودمان بوده. یادم است اولین باری که کسی اشکال رفتاریام را نشانم داد جا خوردم و انکار کردم. نه از سر غرور بلکه به خاطر اینکه خودم را آدم خوبی میدانستم _اکثرمون تصورمون از خودمون همینه نه؟_ زمان که گذشت دیدم دارم دیگری رو به خاطر همین رفتارش ملامت میکنم. صادقانه، بدترین روزهای زندگیم، آنها نبودهاند که کسی یا چیزی را از دست دادهام بلکه روزهایی بوده که فهمیدهام اشتباه کار از من است. مقصر بودن نه به خاطر عذاب وجدان بلکه تغییر دیدم نسبت به کل داستان گلویم را فشار می داد و حقیقت نسبی ماجرا_نسبی تا آن مقداری که من تونستم سر در بیارم_ میu200dآمد جلوی صورتم و راه فراری نداشتم. از خواب بیدار می شدم و آنجا ایستاده بود، صورتم را میشستم و در آینه به من خیره شده بود، کتاب را برایم ورق میزد و آنقدر همانجا میماند تا قبولش کنم. قبول کنم که ضعیفم. که خاکستری هستم. که ضدقهرمان بودنم به همان مقدار قهرمان بودنم است. دیگران نمیتوانند این بخش از وجود آدم را تغییر دهند. هیچ کس اجازه ورود به این قسمت تاریک وجود ما را ندارد. شر نهفته در انسان از زجر کشیدن خود و دیگران لذت میبرد. مثالش آدمهای عادیای که دور هم جمع می شدند تا مسابقات شش روزه پیادهروی را ببینند نه برای دیدن قهرمان بلکه برای به زمین افتادن آنها. بشر همواره به دنبال راهی پنهانی_بعضا آشکارا_ برای ارضای این بخش از وجودش است.

چاره چیست؟ پذیرش. قبول امکان سقوط. سپس، تلاش برای دگردیسی نقایص. همانطور که موراکامی میگوید ما هرگز نمیتوانیم با نقصهای خودمان به طور کامل کنار بیابیم. نمیتوانیم در درونمان جایی برای دردهای حقیقی خود پیدا کنیم و از چیزی که این نقصها را به وجود میآورد، رنج میکشیم. ما تنها میتوانیم با دگردیسی آنها را تبدیل به نقاط کوچکی کنیم تا کمتر به خود و دیگران آسیب برسانیم. بشر از ابتدا راههای مختلفی برای این دگردیسی پیدا کرده از اعتراف در کلیسا بگیرید تا مراقبه در معابد بودایی. مدرنترین راهحلش رفتن پیش مشاور است. هر کس به اقتضای روحیات و شرایطش راهی را پیدا میکند. یکی از این راهها که تقریبا مقوله جدیدی است و به دنبالش هستم که با امکاناتم جور در بیاید گروه درمانی است. گروه درمانی به معنای جمع شدن افراد به همراه یک متخصص روانشناس است که جلسات هفتگی برگزار میکنند و در طی جلسه با بیان مشکلات خود و شنیدن نظر افراد گروه به سرپرستی روانشناس سعی در بهبود روابطشان با خود و دیگران هستند.

فایده؟ میدانیم که دچار نقص هستیم. این چیزی هست که ما را از دنیای بیرون متمایز میکند: اکثر مردم تمام عمرشان را بدون شناخت نسبت به این نقصها سپری میکنند، در حالی که در دنیای کوچک ما، این نقص ها بخشی از شرایط کنترل شده و از قبل پیش بینی شده اند. درست همانطور که سرخپوستان بر روی سرشان پر میگذاشتند تا نشان دهند از کدام قبیله اند، ما هم نقصهایمان را آشکارا در معرض دید قرار میدهیم و به آرامی، به طوری که به دیگران صدمه نزنیم، زندگی می کنیم. اشکال کارمان را که بدانیم حداقلش این است که خودمان میتوانیم خودمان را ببخشیم. اگر تا به اینجا ضربه زدهایم و ضربه خوردهایم از این به بعد آدمهای کمتری را برنجانیم.


پ.ن: اگر علاقه دارید بیشتر در مورد گروه درمانی بدونید پیشنهاد می کنم کتاب درمان شوپنهاور از اروین دی یالوم رو بخونید.
پ.پ.ن: من راه خودم رو پیدا کردم. انتظار معجزه ندارم اما بعد از یک ماه درد های ساختگی ام جا رو برای درد های حقیقی تری خالی کرده اند.
پ.پ.پ.ن:قصد موعظه ندارم اینها باید یادم می موند.
پ.پ.پ.پ.ن: ممنون از سمر عزیز برای این پستش
از آنها که نمی دانی چرا ولی باید می نوشتی...

ما را در سایت از آنها که نمی دانی چرا ولی باید می نوشتی دنبال می‌کنید

برچسب: بهانه,قشنگ, نویسنده: بازدید: 87 تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 20:38

صفحه بندی