این تابستان از قشنگترین تابستانهای عمرم بود. از آنها که گرما را بهانه نمیکردم برای بیرون نرفتن. از ماندن در خانه لذت میبردم همانطور که از قدم زدن در خیابانهای انقلاب. من انگار فراموش کرده بودم برای شاد بودن خودم هم یکی از شرطهای لازم هستم. این تابستان خوشحال بودم و این خوشحالی را قبل از هر چیز مدیون خودم هستم که خواستم. یاد گرفتم. سخت هم یاد گرفتم که بعضی امور از محالات وقوعی هستند پس هر چقدر هم که بخواهی نمیشود که بشود. در این بین یک سری محالات ذهنی هم هستند که ما ساختیم تا به خوبی و خوشی در منطقه امن خودمان بمانیم. اینها را باید هر چند وقت یک بار از گنجه بیرون آورد و امکانشان را سنجید.
یکی از این محالها برای من یاد گرفتن ژاپنی بود. چیزی که همیشه دوست داشتم یاد بگیرم. فضایی اختصاصی با آدمهایی متفاوت از آدمهای اطرافم که شباهت زیادی با من داشتند. آنها برای منی که اطرافیانم را درک میکردم اما نمی توانستم قبولشان کنم، بسیار نزدیک بودند. دوستشان دارم.
ژاپنیها آدمهای جزئیاتند. از پنهان کردن فلسفه پشت هر فنجان چای لذت میبرند. احساسشان را هم مثل چای میگذارند آرام آرام دم بکشد ، عمیق شود، معنا پیدا کند. سر آخر یک روز بعدازظهر سر فرصت مزهمزهاش میکنند. مانند قطارهایشان در حرکتند. پیوسته در جریان.
این قشنگها را قایم کرده بودم گوشه دلم. تنهایی که بالا میگرفت میآوردمشان بیرون و یک دل سیر نگاهشان میکردم. تا اینکه یک روز دیدم مثل صابونهایی که مامان برای روز مبادا کنار میگذاشت یک روز در عین خوشبویی بیاستفاده میشوند و تا ابد همان گوشه میمانند. این شد که آوردمشان بیرون و رهاشان کردم. حالا هر پنج شنبه صبح آفتاب نزده بیدار میشوم. در هوای تابستان قدم میزنم و با هر قدم به سرزمین آفتاب تابان نزدیکتر میشوم.